تبليغاتX
بچه های آسمان | skykids.blogfa.com

بچه های آسمان

دل نوشته هاي شهلا


                                                                     ارسال شده در جمعه 7 تیر1387 و ساعت 14:20

سلام.خوبید؟

من که خوبم.الان تازه از سر جلسه کنکور مییام.آپ نمی کردم تا وقتی کنکور دادم

 خاطره امروز رو براتون بگم.انصافا روز خاطره انگیز و خوبی بود امروز.خوب بریم سر تعریف:

دیشب گوشی رو رو ساعت ۴:۴۵ صبح رو زنگ کردم تا ساعت ۵:۳۰ که قراره دوستام بیان دنبالم

وقت کافی داشته باشم .

خلاصه بیخیاله بیخیال ساعت ۱:۳۰شب گرفتم خوابیدم اما صدای تلوزیون

که دادشم داشت فیلم نگاه می کرد نمی گذاشت بخوابم...

 منم گیر ندادم تا ساعت  ۲:۳۰ که خاموشی

اعلام شد و به خوابی بس عمیق و شیرین فرو رفتم.هنوز مدتی نگذشته بود که با صدای زنگ

گوشی از جا پریدم اما من که سیر از خواب نبودم دوباره خوابیدم.تا کی؟؟؟

تا وقتی که اومدن دنبالم .کی؟ساعت ۵:۲۵ بود که با جیغ مادرم از خواب پریدم و می گفتم چی شده؟

مادرم داشت سرم داد می زد اما من نمی دونستم چرا؟تا اینکه یادم اومد که خواب افتادم و

مادرم می گه چرا گوشی رو خاموش کردی خوابیدی دوباره و از این حرفا.

( اومدن دنبالم و من  هنوز خواب بودم.) تازه به هوش اومده بودم  که به مادرم گفتم

 به راننده بگو ۵دقیقه دیگه مییام.

منتظرم ایستادن

 منم بدو بدو گلاب به روتون رفتم دستشویی بعده دستشویی بدو

بدو رفتم که آماده شم.من که آدم سرعتی هستم و اصلا اهل دست و پا کشیدن نیستم

و جیگول و بیگول نیستم تند تند شروع به پوشیدن مونتا و مقنعه که اتو کشیده از شب

گذاشته بودم کردم.کیفم هم کامل بود.جوراب و چادر مو تو دستم

گرفتم و بدو بدو با کفشه نیمه پوشیده رفتم تو حیاط که مادر یه ساندیچ پنیر

 مربا بهم داد اونم انداختم تو کیفم و  پریدم تو ماشین.

  ما باید تا ساعت ۶ میرسیدیم راننده هم آدم زبلی بود با سرعت تند زور سریع حرکت کرد.

منم تو ماشین جوراب رو پوشیدم و یکی از کفشام( کفش دومی )دیدیم ای به خشکی شانش

بندش لای در ماشین گیر کرده و هیچ جوره بیرون نمییاد. به دوستم گفتم چیکار

کنم؟ گفت :نمی دونم.بعدا خودم به این نتیجه رسیدم که صبر کنم تا وقتی رسیدم می بندمش.

و بعد صبحانمو تو ماشین خوردم.بعدش یه کم با موبایلم ور رفتم و...

تا اینکه رسیدیم.واقعا عجب صبح رویایی داشتم.تو آینه ماشین نگاهی به خودم انداختم

دیدم خوبه  موهام (جلو)خوبه اما آثار خواب کمی تو ذوق می زد.

کمی عضلات صورتم رو به کار انداختم تا عادی بشن.

حوزه ی ما تو دانشکده پرستاری بود وقتی رسیدیم همه جمع بودن دم در ورودی تو حیاط

منم به شوخی رو کردم به دوستام و گفتم : الان به همه میخوام تو جمع

 اعلام می کنم خوب منو نگاه کنیدو چهرم رو به خاطر بسپارید تا بعدا خوشحال باشید

 که نفر اول کنکور رو از نزدیک دیدید .

واقعا حالم سر جاش بود .بعد از امتحانام واسه کنکور درس نخوندم و لای کتابامم باز

نکردم و امروز هیچ استرسی که نداشتم سر حالم بودم...

کلا همه شاد بودن.من که ندیدم کسی گریه کنه یا زرد شده باشه فقط چند نفری زیر لب

یه چیزایی می خوندن...

خلاصه با خوبی و خوشی کنکور رو دادیم.و هیچ عجیب غریب نبود.سوالا آسون نبود اما

سخته سخت هم نبود.من که هیچی نخونده بودم هم تونستم مقداری جواب بدم.و بعضی

هم شانسی زدم.

خدابزرگه انشالله همه قبول بشن.

من که اگه نشدم گله ندارم چون زحمتی نکشیده بودم.

نظر یادتون نره.

دوستون دارم.خوش باشید .بای.


نويسنده : [ ] موضوع : [ خاطرات و نوشته هاي شخصي بچه هاي آسمان ]
[ ] [ لينک ثابت مطلب ] [ 5 ]

مطلب را به مهندس بفرستيد مطلب را به بالاترين بفرستيد مطلب را به ديگ ملي بفرستيد مطلب را به دنباله بفرستید


copyright © skykids All right reserved
This Template Designed by Mehran Rostami Copyright © 2005 Pars Theme