بچه های آسمان
دل نوشته هاي شهلا
ارسال شده در یکشنبه 6 مرداد1387 و ساعت 21:24
سلام.
نتیجه کنکور هم اومد امروز.![]()
با هیجان و خوشحالی کامپیوتر رو روشن کردم و وارد سایت سنجش شدم.![]()
به به چه سایت خفنیه این سنجش کافیه کلیک کنی زرتی میره صفحه جدید.
خلاصه رفتم و مشخصاتم رو وارد کردم دیدم بله کارنامه ام اومد.
و فهمیدم قبول شدم یا نه.(فعلا بماند قبول شده بودم یا نه)![]()
دوستم هم خونه نبود واسش نگاه کردم به درخواست خودش اونم مثل من بود.(اینم فعلا بماند)
به یکی دیگه از دوستام زنگ زدم .نمی دونست نتیجه اومد گفتم نگاه کن
خبرم کن که قبول شدی یا نه!
اونم نگاه کرد و به من زنگ زد و فهمیدم که اونم مثل ما.(فعلا بماند)
به دختر خالم زنگ زدم گفتم :سارا کنکور قبول شدی یا نه؟
سارا یه جوابی بهم داد که فهمیدم اونم مثل ما اما با کمی تفاوت.(فعلا بماند)
دیدم به به همه مثل هم هستیم... هم خیلی خوب بود که همه مثل هم هستیم
هم هیجانش کم بود باید یکی با ما فرق داشته باشه که تنوع و هیجان داشته باشه ...
پس نشستم فکر کردم که ببینم کسی پیدا میشه که مثل ما نباشه ؟؟؟ احتمال دادم
یکی مثل ما نیست دربارش از دوستم پرسیدم دیدم آره اون مثل ما نیست ...
وقتی دیدم یکی هم بالاخره پیدا شد که مثل ما نیست دیدم دیگه کافیه پرس و جو کردن
بله همونطور که حدس زدید همه قبول شده بودیم... جز یه نفر که قبول شده بود![]()
ای وای از دهنم در رفت...(جمله بالا جز جمله پرنگه دروغه)
آره همون که اول حدس زده بودی درست بود همه قبول نشدیم
جز 1نفر که بار دومش بود کنکور میداد قبول شده بود.
کلاس ما که به به همه مثل هم .(قبول نشدیم)
راستی دختر خالم که با ما کمی فرق داشت تو رشته اصلیش قبول نشده بود
اما زبان خارجه قبول شده بود(.اینم تفاوتش با ما)
بابا این مملکت هیچ آینده ای نداره...وقتی من و رفقام رو راه نمیدن
دانشگاه معلومه چه آینده ای داره این کشور.![]()
حالا نگو دلت داره میسوزه این حرف رو میزنی.نه بابا من که چیزی
نخونده بودم پس دل سوختن نداره... اما درسخونای کلاسمون هم قبول نشدن
آره واسه کنکور خر خونی نکرده بودن خونده بودن وهمیشه معدل
و نمراتشون عالی بود...چه کسایی قبول میشن پس؟؟؟![]()
من که آزادم شرکت نکردم چرا دروغ هزینش سنگینه.بابام چقد جون بکنه...
بزار ته مونده ی پولاشو پس انداز کنه واسه وقت پیریش.
اما خدا رو شکر دوستم وضعض خوبه و میتونه بره آزاد.اون بره انگار منم رفتم.![]()
آزاد مطمئم قبول میشه.سراسری هم بد نزده بود و اصلا منفی نداشت.![]()
من دیگه خیال ندارم درس بخونم و امروز از دنیای کلاس و شب امتحان خداحافظی کردم .
حالا باید تو فکر کلاس درس زندگی و درساش باشم و امتحانات وقت و بی وقتی که ازم گرفته میشه.
امید وارم همه ی دانشجویان زحمت کش کشور هم تو درساشون هم تو زندگیشون موفق باشند...
برای سلامتی و موفقیت همه ی جوونا ی خوب و دانشجویا ن و آینده سازان جمعا صلوات ![]()
نويسنده : [ ] موضوع : [ خاطرات و نوشته هاي شخصي بچه هاي آسمان ]
[ ]
[ لينک ثابت مطلب ]
[ 5 ]
ارسال شده در جمعه 7 تیر1387 و ساعت 14:20
سلام.خوبید؟
من که خوبم.الان تازه از سر جلسه کنکور مییام.آپ نمی کردم تا وقتی کنکور دادم
خاطره امروز رو براتون بگم.انصافا روز خاطره انگیز و خوبی بود امروز.خوب بریم سر تعریف:
دیشب گوشی رو رو ساعت ۴:۴۵ صبح رو زنگ کردم تا ساعت ۵:۳۰ که قراره دوستام بیان دنبالم
وقت کافی داشته باشم .![]()
خلاصه بیخیاله بیخیال ساعت ۱:۳۰شب گرفتم خوابیدم اما صدای تلوزیون
که دادشم داشت فیلم نگاه می کرد نمی گذاشت بخوابم...
منم گیر ندادم تا ساعت ۲:۳۰ که خاموشی
اعلام شد و به خوابی بس عمیق و شیرین فرو رفتم.هنوز مدتی نگذشته بود که با صدای زنگ
گوشی از جا پریدم اما من که سیر از خواب نبودم دوباره خوابیدم.تا کی؟؟؟
تا وقتی که اومدن دنبالم .کی؟ساعت ۵:۲۵ بود که با جیغ مادرم از خواب پریدم و می گفتم چی شده؟
مادرم داشت سرم داد می زد اما من نمی دونستم چرا؟تا اینکه یادم اومد که خواب افتادم و
مادرم می گه چرا گوشی رو خاموش کردی خوابیدی دوباره و از این حرفا.
( اومدن دنبالم و من هنوز خواب بودم.) تازه به هوش اومده بودم که به مادرم گفتم
به راننده بگو ۵دقیقه دیگه مییام.
منتظرم ایستادن
منم بدو بدو گلاب به روتون رفتم دستشویی بعده دستشویی بدو
بدو رفتم که آماده شم.من که آدم سرعتی هستم و اصلا اهل دست و پا کشیدن نیستم
و جیگول و بیگول نیستم تند تند شروع به پوشیدن مونتا و مقنعه که اتو کشیده از شب
گذاشته بودم کردم.کیفم هم کامل بود.جوراب و چادر مو تو دستم
گرفتم و بدو بدو با کفشه نیمه پوشیده رفتم تو حیاط که مادر یه ساندیچ پنیر
مربا بهم داد اونم انداختم تو کیفم و پریدم تو ماشین.
ما باید تا ساعت ۶ میرسیدیم راننده هم آدم زبلی بود با سرعت تند زور سریع حرکت کرد.
منم تو ماشین جوراب رو پوشیدم و یکی از کفشام( کفش دومی )دیدیم ای به خشکی شانش
بندش لای در ماشین گیر کرده و هیچ جوره بیرون نمییاد. به دوستم گفتم چیکار
کنم؟ گفت :نمی دونم.بعدا خودم به این نتیجه رسیدم که صبر کنم تا وقتی رسیدم می بندمش.
و بعد صبحانمو تو ماشین خوردم.بعدش یه کم با موبایلم ور رفتم و...
تا اینکه رسیدیم.واقعا عجب صبح رویایی داشتم.تو آینه ماشین نگاهی به خودم انداختم
دیدم خوبه موهام (جلو)خوبه اما آثار خواب کمی تو ذوق می زد.
کمی عضلات صورتم رو به کار انداختم تا عادی بشن.
حوزه ی ما تو دانشکده پرستاری بود وقتی رسیدیم همه جمع بودن دم در ورودی تو حیاط
منم به شوخی رو کردم به دوستام و گفتم : الان به همه میخوام تو جمع
اعلام می کنم خوب منو نگاه کنیدو چهرم رو به خاطر بسپارید تا بعدا خوشحال باشید
که نفر اول کنکور رو از نزدیک دیدید
.
واقعا حالم سر جاش بود .بعد از امتحانام واسه کنکور درس نخوندم و لای کتابامم باز
نکردم و امروز هیچ استرسی که نداشتم سر حالم بودم...
کلا همه شاد بودن.من که ندیدم کسی گریه کنه یا زرد شده باشه فقط چند نفری زیر لب
یه چیزایی می خوندن...
خلاصه با خوبی و خوشی کنکور رو دادیم.و هیچ عجیب غریب نبود.سوالا آسون نبود اما
سخته سخت هم نبود.من که هیچی نخونده بودم هم تونستم مقداری جواب بدم.و بعضی
هم شانسی زدم.
خدابزرگه انشالله همه قبول بشن.
من که اگه نشدم گله ندارم چون زحمتی نکشیده بودم.
نظر یادتون نره.
دوستون دارم.خوش باشید .بای.![]()
نويسنده : [ ] موضوع : [ خاطرات و نوشته هاي شخصي بچه هاي آسمان ]
[ ]
[ لينک ثابت مطلب ]
[ 5 ]
ارسال شده در شنبه 11 خرداد1387 و ساعت 23:37
دلم تنگه....
نميدونم چرا به راحتي يک روز شاد از خواب بيدار ميشيم و فردا روز طوري ميشيم که انگار تمام بدبختي هاي دنيا مال ماست؟؟!!!
چرا به راحتي تصميم ميگريم به دوستامون خيانت کنيم؟؟؟
چرا دوستامون به ما خيانت ميکنن؟؟
چرا به هم اعتماد نداريم؟؟؟
چرا بهمون اعتماد ندارن؟؟
چرا تا سعي ميکنيم ابرو رو درست کنيم ميزنيم چشمشو در مياريم؟؟؟
به نظرتون بايد چيکار کنيم اين زندگي رو؟؟؟
ارزش خراب کردن خودمون رو داره؟؟؟
ارزش داره ديگران رو سر کار بزاريم؟؟؟
نه!!!! .....
نويسنده : [ شهلا ] موضوع : [ خاطرات و نوشته هاي شخصي بچه هاي آسمان ]
[ ]
[ لينک ثابت مطلب ]
[ 5 ]
ارسال شده در سه شنبه 31 اردیبهشت1387 و ساعت 1:58



تولد تولد تولدت مبارک 
مبارک مبارک تولدت مبارک
بیا شمع ها رو فوت کن تا صد سال زنده باشی
happy birth day
to YOU

بچه ها امین 21 ساله شد
امین جان 31اردیبهشت سال روز تولدت رو صمیمانه بهت تبریک می گم
21 سالگی خوبی رو داشته باشی
همراه با موفقیت و رسیدن به آرزوهات
ودلی پر از شادی وتن و بدنی سالم و خوشتیپپ و دختر کش
و روحیه و اخلاق ورزشی
(آمین)
راه دوره وگر نه می اومدیم دور هم جمع میشدیم یه تولد واست
می گرفتیم که حال کنی
بجاش اینجا واست جشن می گیریم
اما یه چیزی رو متاسف هستم
ما نمی تونیم بهت کادو بدیم تو هم کیک نمی دی به ما
یه فکری
ما نمی تونیم آرش جون که میتونه
آرش از طرف من و تمامی یه دوستان عزیزی که اینجا هستن یکی
یه دونه کادو بده به امین
بعد هم
امین یه کیک 3 طبقه بگیر
21 تا شمع بزار روش فوت کن و با آرش بشینید
جای تک تک بچه ها کیک بخورید
حالا همه با هم می خونیم واسه امین:
تولد تولد تولدت مبارک
مبارک مبارک تولدت مبارک
نويسنده : [ ] موضوع : [ خاطرات و نوشته هاي شخصي بچه هاي آسمان ]
[ ]
[ لينک ثابت مطلب ]
[ 5 ]
ارسال شده در جمعه 13 اردیبهشت1387 و ساعت 16:2
سلام....
پيش نوشت ۱ : امروز تولد يکي از بچه هاي خوب و دوست نازنين مون عليرضا ست .... وظيفه دونستم بهش تبريک عمومي بگيم.... و البته به بانوش !!!
پیش نوشت ۲ : برای شناخت بیشتر علیرضا به این پست مراجعه شود....
هر کسي که ميتونه بره تو وبلاگش و حضورا تبريک بگه....
---------------
امروز دوست دارم حرفاي دلمو براتون بگم...
دوست دارم چيزايي بگم که ميخوام... بدون محدوديت... بدون عواقب... بدون هيچ...!!!!
دلم چند وقته از يکي پره.... دوست دارم به همه بگم تا خودمو خالي کنم....
شايد بعضي از شما ندونه که رابطه ي من و شهلا مثل خواهر و برادره...
خيلي ها فکر ميکردن که شهلا و من به اصطلاح نامزد يم... اما خودش و خدا بهتر ميدونن که مثل خواهرم ميمونه...
چند بار امتحانش کردم و حاضرم روي ايمانش قسم بخورم.... اين خانوم هر روز خدا منو عصباني ميکنه.... هر روز با هم دعوا داريم... اما چون دوستاي خوبي براي هم هستيم ، هيچ وقت قهر نميکنيم....
شهلا بيشتر شنونده ي حرفاي دل من بود تا اينکه قرار شد با هم وبلاگ بزنيم.... هر شب چت ميکرديم و من از اتفاقات روزانه زندگيم و ناراحتي هام و شادي هام براش ميگفتم....
خلاصه کنم... سنگ صبور من بود...
برتري که شهلا نسبت به دوست دختر داره اينه که معمولا اين نوع دختر ها زود به زود عوض ميشن و جاشون رو به دومي و سومي ميدن... اما دوست خوب مثل شهلا تا حد امکان عوض نميشه و در موارد معدوديه که ميشه باهاش رابطه تو قطع کني.... اونم به دليل ارتکاب يک اشتباه بزرگ و غير قابل بخشش !!!
دوست دارم بدونيد که شهلا اولين خواهر مجازي نيست که من دارم...
من يک دوست مجازي دل پاک به اسم مستعار رونيکا داشتم که ميخوام در موردش براتون بنويسم....
ميخوام از اولش تعريف کنم.....
يه مدت بود که براي من ايميل هاي جمعي حاوي جک مي اومد....
به فرستنده توجه نميکردم.... اما نميدونستم از کجا مياد!!! مطالبش جالب بود.... يه روز وقتي ايميل اومد به ايميل فرستنده نگاهي انداختم و متوجه شدم آنلاينه....
اون زمان من و 2 دوست ديگه صاحب يک باشگاه وبلاگي خنده بوديم که کار هم خوب بود....
توي اون وبلاگ ما خدمات مختلفي ارائه مي کرديم ... مثلا هر روز براي 2500 نفر از طريق مسنجر 10 تا جوک ميفرستاديم.... يا عکس ها و جملات خنده دار رو توي ايميل جمع آودري ميکرديم و براي ملت ميفرستاديم....
بازديد وبلاگمون خيلي بالا بود و حدود 20 وبلاگ رو به هم لينک کرده بوديم و يه چيزي شبيه سايت درست کرده بوديم....
خلاصه من براي اينکه بدونم ميشه با اين فرد همکاري بکنيم يا نه ، رفتم تو مسنجر و باهاش چت کردم...
سلام و احوال پرسي و حرف رو باز کرديم و در مورد وبلاگ خودم و ايشون و جوک و کار و اينجور چيزا حرف زديم...
اون شب حدود 3 ساعت چت کرديم و آخراي حرفامون تبديل شد به آشنايي با هم و مشخصات همديگه و رونيکا آدرس وبلاگش رو بهم داد..... وبلاگ رو خوندم و از نوشتنش خيلي خوشم اومد....
اون شب ما با هم خيلي رفيق شديم و قرار چت بعدي رو گذاشتيم براي فردا شب....
اون موقع ايشون به عنوان يه دختر خانوم خيلي به يک پسر غريبه لطف نشون داد که در مورد زندگيش باهاش حرف زد....
چند روزي با هم حرف ميزديم و آشنا ميشديم.... تا اينکه از همديگه خوشمون اومد ( فقط و فقط به عنوان يک دوست و نه چيز ديگه.... ) اين مساله باعث شد که ايشون اسم واقعي ش رو بهم بگه و در مورد رشته تحصيلي و دانشگاه و بيماريش و افراد خانواده با هم حرف بزنيم... حتي عکس همديگه رو ديديم و با هم دوست شديم....
يادمه اوايل خيلي بهش وابسته شده بودم و اگر يک شب براي چت نمي اومد حالم گرفته ميشد....
نميدونم ميتونم درست بيان کنم يا نه که کسي برداشت غلط نکنه.... همونطور که وقتي با آرش تلفني حرف نزنم احساس ميکنم يه جاي کار ميلنگه!!!
اون موقع نميدونم احساس ايشون نسبت به من چي بود... اما من مثل يک دوست ، دوستش داشتم و فکر ميکنم اونم ته دلش سعي ميکرد محبت منو گم نکنه...
يادمه يک بار در مورد پدرش حرف ميزديم که دعوتم کرد به سميناري که پدرش در اون تدريس ميکرد.... ( که البته من نميتونستم به تهران برم.... )
اشتباهي که باعث دوري ما از هم شد رو در مورد شهلا و چند دوست ديگه سعي کردم دوباره تکرار نکنم....
اولين اشتباهم اين بود که با دلي ساده ميرفتم توي وبلاگش و انواع کامنت هاي رمانتيک و شکلک هاي بوسه و قلب و از اين چيزا ميگذاشتم به هواي تحکيم دوستي!!! اما نمي دونستم که ديگران از کار من فکر هاي ناجور به ذهنشون ميرسه!!!
چند بار اون بيچاره بهم تذکر داد که توي وبلاگ سعي کنم از چت هاي شبانه و حرفايي که بينمون رد و بدل ميشه چيزي نگم تا دوستان ديگه بهانه گيري نکنن که چرا با اونها چت نميکنه!!! اما من که از هيچ چي خبر نداشتم ، به راحتي به کارام ادامه دادم تا اينکه يک روز با ناراحتي گفت خواهرش و نازلي شک کردن که رابطه اي بين ما وجود داره و اين افکار ناراحتم ميکنه و ديگه با من اينطوري با صميميت برخورد نکن....
با اينکه خودمون خوب ميدونستيم که رابطه ي ما فقط دوستي ه اما باز ديگران احساس کرده بودن که بهشون دروغ گفتيم....
اون موقع تقصير ها رو از اون بقيه ميديدم که چرا مزاحم دوستي سالم ما هستن؟؟!!! اما حالا که فکر ميکنم ميبينم که چقدر کار بدي ميکردم که رابطه ي بين خودمون رو جمعي ابراز ميکردم و اون خانوم رو زير سوال مي بردم؟؟!!
مشکلات بين ما طوري زياد شد که رونيکا يک رو به بهانه ي کمبود وقت و درس خوندن و اين چيزا گفت آي دي ش رو ميبنده و همه فقط بايد با ايميلش باهاش ارتباط داشته باشن.....
با اين وضعيت فقط ارتباط ما در سايت کلوب بود و وبلاگش !!! که توي سايت براش پيغام خصوصي ميدادم و وبلاگش رو ميخوندم... و بعضا کامنت هاي کنترل شده ارسال ميکردم....
تا اينکه يه روز طاقتم تموم شد و بي جنبه گيم گل کرد و توي وبلاگش نوشتم که حوصلم بدون اون سر ميره و با خوندن آرشيو چتمون خود رو سر گرم مي کنم!!! همين جمله باعث شده بود که دوباره اذيت بشه و مشکلاتي براش پيش بياد....
من با اين کار هام مي خواستم دوباره راهي براي ارتباط با اون پيدا کنم و نميدونستم که با هر کدوم از اين حرفا و جمله ها دارم اون رو بيشتر از خودم زده ميکنم!!!! ( من اون موقع دوستي به صميميت اون نداشتم و خيلي هم بهش عادت کرده بودم و براي سخت بود که يهو بزاره بره!!! )
يه مدت اينطور گذشت و من که ديگه کم کم داشتم به اين وضع عادت ميکردم که با انرژي درماني آشنا شدم و دنبال يکي ميگشتم که کمکم کنه... و چون ميدونستم که اون قبلا با اين روش خودش رو درمان کرده ، دوباره بي جنبه گيم بيشتر گل کرد و گفتم براي اينکه هم از دلش در بيارم که باعث مشکلاتش شدم و هم در مورد فرا درماني اطلاعاتي گرفته باشم ، بهش زنگ بزنم!!!! ( شماره تلفنش رو هم از طريق اسمش پيدا کردم.... )
اومديم ابرو رو درست کنيم و از دلش در بياريم ، که زديم چشمش رو هم در آورديم!!!
اين اشتباه سنگين ترين اشتباه من بود که مرتکب شدم.... هيچ وقت فراموش نميکنم که در جمله ي چهارم وقتي فهميد من امين هستم ، طوري حالمو گرفت که تا چند روز خواب و خوراک نداشتم!!!!
اون شب بود که فهميدم باور هاي غلط ديگران در مورد من به خود اون هم تلقين شده و کم کم داره فکر ميکنه که چرا يک پسر بايد در تلاش باشه که شماره تلفن يک دختر رو پيدا کنه و به بهانه ي يک سوال مذخرف بخواد باهاش حرف بزنه!!!؟؟ هر کسي هم جاي اون بود همين فکر رو ميکرد.....
اين اشتباهات پي در پي باعث شد که ايشون از من بد جور ناراحت باشه....
جالبه بدونيد که اگر فقط يک دختر معمولي بود که توي چت باهاش آشنا شده بودم ، همون اول که ديدم چت نميکنه ولش ميکردم.... اما چون باهاش دوست بودم و احساس ميکردم که اون هم به من به ديد برادر نگاه ميکنه ، سعي ميکردم باهاش ارتباط بر قرار کنم که متاسفانه هر بار باعث ميشد بيشتر رابطمون خراب بشه!!!!
از اون موقع چند ماه فقط خواننده ي وبلاگش بودم و به اسامي مختلف و رهگذري براش کامنت ميدادم.... تا اينکه وبلاگش رو هم بست!!!! درست در روز تولد وبلاگش !!! بد جور به هم ريختم.... تنها راهي که باز بود براي ارتباط باهاش رو از دست داده بودم....
ايميلش هم عوض شده بود.... فقط يک آدرس ايميل ازش داشتم که اونم چون ميگفت بعضا پدرش هم استفاده ميکنه ، نميفرستادم تا براش مشکل جديدي نسازم....
پس تنها راه ارتباط نازلي خانوم بود که اونم از من دل خوشي نداشت!!!!
پس ديگه کلا فقط وبلاگ نازلي رو ميخوندم و هيچ چيز نمي نوشتم.... تا اينکه يک روز ديدم وبلاگش باز شده و پست داده....
کلي خوشحال شدم .... اما باز نميتونستم کامنتي ارسال کنم....
حدود يک و نيم ماه به صورت ناشناس کامنت دادم و بالاخره به هواي اينکه کم کم ناراحتيش از من کمتر شده ، با اسم واقعي براش کامنت گذاشتم....
در جواب يکي از کامنت ها گفت ازت ناراحت نيستم و اگر هم ناراحت بودم فراموش کردم....
اما من بهتر از هر کسي مي دونم که اينطور نبوده و ناراحتي ش زياده !!!
چون اولا سعي ميکنه جواي کامنت هاي منو نده !!! دوما سعي ميکنه منو با خودش مخاطب نکنه..... سوما هر وقت مجبور ميشه جواب بده زود کاري ميکنه که هيچ کس متوجه نشه و يه جوري حرف رو عوض ميکنه و بحث با دوستانش رو باز ميکنه!!! چهارما : در طول کار اين وبلاگ فقط 1 بار اومده اينجا و ديگه پاشو اينجا نزاشته!!!
پنجما : با اينکه اون و نازلي هر دو در ليست دوستان من قرار دارن ، اما من در ليست دوستان اونا قرار نگرفتم....
نازلي هم که دوست صميمي اونه تحت تاثير قرار داره و با اينکه جواب کامنت هام رو به زور توي وبلاگش ميده اما باز سعي ميکنه ردم کنه !!!!
حالا اولين حرفي که هر کدومتون به ذهنتون ميرسه اين خواهد بود که اين امين چرا اينقدر کنه شده؟؟؟ چرا دست از سرشون بر نميداره؟؟؟ اصلا چرا بي خيال شون نميشه؟؟؟
که در جواب شما بايد بگم : به دليل اينکه وبلاگ نويسي رو از ايشون ياد گرفتم و مديونش هستم....
دختر واقعا پاک و دلسوزيه و منم خيلي دوستش دارم.... ( تو رو خدا فکر تون منحرف نشه... ) ... عاشق مطالب وبلاگش هستم.....
اما از همه مهم تر به اين دليل نميتونم بي خيالشون بشم که : واقعا در مورد من سوء تفاهم براش پيش اومده و دوست ندارم اين ذهنيت براي هميشه تو فکرش بمونه..... چون به نظر خودم تنها مقصر من نيستم....
از شما دوستان گرامي اولا به خاطر طولاني بودن پست عذر خواهي ميکنم.....
ثانيا خواهش ميکنم نظرتون رو در مورد اين ماجرا رک و راست بگيد و البته راه حل فراموش نشه.... دوست دارم بدونم اگر شما جاي من بودين چکار ميکردين؟؟؟ به نظرتون چه کسي و چقدر مقصره ؟؟؟
پي نوشت : امروز صبح حدود ساعت 4 رونيکا براي مدت نا معلومي ايران رو به مقصد مالزي ترک کرد.... رفتنش خيلي ها از جمله بنده رو ناراحت کرد...
آرزو دارم هر کجا که هست.... هميشه موفق و پيروز باشه.....
نويسنده : [ شهلا ] موضوع : [ خاطرات و نوشته هاي شخصي بچه هاي آسمان ]
[ ]
[ لينک ثابت مطلب ]
[ 5 ]
copyright © skykids All right reserved
This Template Designed by
Mehran Rostami Copyright © 2005
Pars Theme