تبليغاتX
بچه های آسمان | skykids.blogfa.com

بچه های آسمان

دل نوشته هاي شهلا


                                                                     ارسال شده در چهارشنبه 29 خرداد1387 و ساعت 12:1

سلااااااام

خوب حالا نوبت منه که به دعوت نگار بگم اگه قرار باشه تو ۲۴ ساعت آینده

 بمیرم چیکار می کنم...

*****************************************************

من تا این خبر رو شنیدم کمی مکث می کنم و ۱۰دقیقه رو سکوت مطلق می کنم...

(سکوت مطلق که هیچ وقت تو عمرم نکردم )

در این ۱۰دقیقه به فکری عمیق فرو می رم حتی پلک هم نمیزنم...

۱۰دقیقه سکوت مطلق رو می دونید دارم چیکار می کنم؟؟؟

اگه نمی دونید بدونید که دارم با سرعت نور ۱۹سال زندگیمو در عرض ۱۰دقیقه جلو 

چشمم میارم و مثل فیلم نگاه میکنم(پلک نمی زنما)نفس هم یه ذره می کشم

 اگه میشد نفس هم نمی کشیدم...

خلاصه به اینکه چی بودم و چی شدم و بر من چه گذشت عمیق می اندیشم...

و قتی ۱۰دقیقه تمام شد کمی پلک میزنم و نفسی تازه میکنم و به آینده ای

 که پیش رو دارم می رسم و می بینم ۲۴ساعت فقط مونده ...۲۴

ساعتی که ۴ساعتش رو من هر روز شاید کار مفید می کردم و

بقیه اش به بطالت می گذشت...

حالا با این ۲۴ ساعت چه کنم؟؟؟

در این فشار روحی...آه... در این تنگی وقت..آه... برای تصمیم گیریه اینکه چه کار

 کنم ..آه ...در کمتر از۱ثانیه سکته می کنم و و در جا ۳سکته روی هم میزنم 

 به خاطر ۳ موضوع:

۱.عمر هدر رفته و کم ثمر

۲.خراب شدن برنامه های آینده(چه قول ازدواج ها یی که دادم (بیچاره معشوق

اصلیم بعد شهلا به کی دل خوش باشه؟دیگه کی میشه شهلا دیوونش؟دیگه کی

زنش میشه؟ هرکی بخواد جای منو بگیره از الان گفته باشم نصف من هم واسه

معشوقم ارزش نداره چون رگ خواب اون دست فقط یک زن بود اونم شهلا بود که بی وفایی

کردو رفت. حتما دیگه معشوقم همیشه میخونه(شهلای من کجایی؟شهلا چه بی وفای!)

الان که زندما همیشه می خونه:شهلا یاره مهربونم... اسم تو ورده زبونم...اس ام اس

بده تنگه برات این  دلم  ... من می خوام فقط تو بشی زنم

-چه نقشه هایی برای آینده داشتم-مسافرت به دور دنیا  همراه با

همسر دلبندم و....دیگر هیچ)

۳.مدت زمانی که نداشتن آن بهتر از داشتنش است. (۲۴ساعت رو میگم)

 پس در در کمتر از ۱ثانیه به سوی دیار باقی بال می کشم.

چون دلم صاف بوده و کمی دیوونه بودم حتما گناهام بخشیده میشه و فقط کارای

 خوبم که خیلی هم زیاده می مونه واسم.همه چی ردیفه جز اینکه والا نمی دونم

کسی هست که حلالم نکنه یا نه؟

انشاالله که کسی نیست.من آزارم به یه مورچه هم نمیرسه و تا کسی بهم پیله نکنه

از دست زبون من در امانه.اهل کتک کاری نیستم.)جز عده ای از بچه های شیطون که

تا نزنمشون آدم نمیشن و تنشون می خاره و هر دفعه یه ضربه از من که می خورن تا مدتی

با احتیاط رفتار می کنن)

خوب کاره من  تموم شد ...

لطفا زیاد اشک نریزید...میدونم جام خیلی خالی می شه ... میدونم از دستم راحت می شید

اما اصلا طاقت دیدن اشکاتون رو ندارم اگر نمی تونید خودتون رو کنترل کنید لطفا بیصدا اشک

برزید...

عجب رسمیه...رسم زمونه...قصه ی برگ و .. باد خزونه....

می رن آدمااااااااا...از اونا فقط...خاطره هاشون ..به جا می مونه...


نويسنده : [ ] موضوع : [ بازی های وبلاگی ]
[ ] [ لينک ثابت مطلب ] [ 5 ]

مطلب را به مهندس بفرستيد مطلب را به بالاترين بفرستيد مطلب را به ديگ ملي بفرستيد مطلب را به دنباله بفرستید


                                                                     ارسال شده در یکشنبه 26 خرداد1387 و ساعت 9:9

سلام عليکم!!! حال؟؟ احوال؟؟

صادق جان بنده را به يک بازي وبلاگي جالب دعوت نمودند.... 24 ساعت آخر عمر!!!... از اوجا که نگار جان هم دعوتمون کرده بود ، نشستم فکر کردم که چطور ميشه همزمان با اين 2 قضيه کنار اومد؟؟ به اين نتيجه رسيدم که چون شهلا و نگار هم سن و سال هستن ،‌ بهتره که اين دعوت نگار رو شهلا اجابت کنه  و تا شهلا در پست بعدي به بازي نگار بپردازه ، منم امروز دعوت صادق عزيز رو اجابت کنم ( چه اجابت در اجابت شد!!!) و در مورد 24 ساعت آخر عمرم بنويسم....
انشالله بعد از شهلا بنده به دعوت نگار خانوم پاسخ خواهم داد.... پس پست بعدي وبلاگ بازي دعوتي نگار رو توسط شهلا حتما بخونين!!!
به رسم بازي هاي وبلاگي بعد از بازي مردم را دعوت ميکنن... اما من قبل از بازي اين کار رو خواهم کرد....
از نگار عزيز.... آرش عزيزم.... شهلاي گرامي... عليرضا ي گل....و بانوي گراميشان.... و تمام کساني که وبلاگم رو ميخونن دعوت ميکنم در اين بازي شرکت کنن... چون حال وهواي آدم رو عوض ميکنه....
پيش نوشت : جوزف عزيز ايليا جونم رو قبلا دعوت کرده بود.... به همين خاطر من اين کار رو نميکنم.... ( اسمايلي ايليا بعدا ناراحت نشي )


همونطور که گفتم صادق گرامي باعث شد که به موضوع مرگ بيشتر توجه کنم!!! آقا چون من کلا شادابم ،‌ سعي ميکنم اون 24 ساعت آخر رو هم شادابي خودمو حفظ کنم....

صبح از خواب بيدار ميشم.... شاد و شنگول ميرم به مامان و بابا سلام ميکنم!!! ( اسمايلي بچه مثبت) بعد يه املت مشتي براي صبحانه درست ميکنم.... سعي ميکنم کسي از موضوع مرگ من چيزي نفهمه.... در حين درست کردن املت اگر گاز گرامي مامان رو کثيف نکنم ، مامان عصباني نميشه و در نتيجه صبحانه با خوشي صرف خواهد شد.... اما اگر گاز رو خراب کنم حتما مامان دادش بالا ميره و من مجبور ميشم بگم که قراره بميرم... ( چه راز دار!!!‌) که البته اگر بيشتر عصباني بشه احتمالا برنامه 24 ساعته کنسل ميشه و بليط بنده يکم جلو ميفته!!!

خلاصه صبحانه رو که خوردم به بهانه ي يه سر بزنم به اتاقم از جمع کردن سفره فرار ميکنم و ميام ميشينم پاي يکي از پديده هاي شوم ساخت دست بشر به نام کامي!!! اولين چيزي که نظرم رو جلب ميکنه يک حرف تي آّي در گوشه ي راست فايرفاکسم هست!!! 389 تا تويت جديد!!! براي اينکه 24 ساعتم رو خراب نکنم همشون رو خوانده محصوب ميکنم و انگار نه انگار ( اسمايلي سوت )...
ساعت 9 صبح ميباشد..... ميشينم يک مقاله ي خوب در مورد لحظات آخر عمرم مينويسم و اينکه من کي بودم و يه بيوگرافي از خودم مينويسم که شايد درد دلي باشه و اعترافهايي که بعضا دوستان بايد بدونن!!!

نوشتن مقاله حتما تا ساعت 12 طول خواهد کشيد... وقتي مقاله رو مينويسم سعي ميکنم بيشتر جنبه ي اعترافي و متنبه بودن داشته باشه که به خاطر همين يادم ميفته که به دوستانم چه بدي هايي کردم....
پس تلفن رو بر ميدارم و به هر نحوي که شده حتي با التماس ازشون حلاليت ميطلبم....

ساعت 13 هست و مقاله رو تموم ميکنم و ميزارم تو وبلاگم... و ساعت انتشار رو تنظيم ميکنم به فردا صبح و عنوان مطلب رو مينويسم : 24 ساعت آخر عمرم چگونه گذشت؟!؟!

نهار ميخورم.... چي دوست دارم؟؟؟ کشک بادنجان!! سعي ميکنم اونقدر بخورم که قطر شکمم 2 برابر بشه....
بعد از نهار يه کوچولو نماز ظهر هام رو ميخونم و باز ابراز پشيماني که چرا در اين عمر کوتاه در خواندن نماز کاهل بودم!!!
ساعت 15 ميباشد و دوباره بر ميگردم پاي وبلاگم... آخرين نظرات رو جواب ميدم و آخرين آپديت هاي دوستان رو با اشتياق ميخونم و کامنت ميزارم....

حالا ساعت 17 شده و وقت خروج از منزله : ميرم تو خيابون.... با چند تا از دوستان قرار حضوري ميزارم و شده ميرم دم در خونشون که ببينمشون....

ميرم خيابان شهناز و کمي متلک پراني ( يه کوچولو ) بدک نيست !!! ( بچه تو آدم نميشي!! )

ساعت 21 و من در خانه کنار خانواده هستم....
در 24 ساعت فقط 1 ساعت صبح و 1 ساعت هم الان به آنها اختصاص دادم... واي که چه فرزند بدي بودم برايتان!!!

واي خدا!!! يک چيز مهم يادم رفت.... خواهر کوچکم را در آغوش ميکشم و آنقدر ميفشارمش که نفسش بند بياد.... آخه خيلي خيلي اذيتش کردم....
با شناختي که ازش دارم حتما تا ساعت 23 خواهد پرسيد که چه چيزي به سرت خورده بود که منو تحويل گرفتي؟؟؟ و من 2 ساعت تمام بايد توجيحش کنم که دوستت دارم!!!!
شام را حين صحبت با خواهر گرامي صرف کرديم... جايتان خالي ماکاروني بود!!!

ساعت 23 هست و ميرم پاي نماز آخر وقت ( طبق معمول) ... ( خدايا منو ببخش) 1 ساعتي صرف ميکنم به التماس به خدا که به خاطر تمام حق الله ها و حق النفس ها مرا ببخش... حق الناس را تا حد امکان خودم سعي کردم خراب کاري نکنم!!! ( چه پر رو )  اصولا آدمي نيستم که در شرايط خاص رنگ عوض کنم... سعي ميکنم همون باشم که هميشه هستم.... ( البته امروز 1 ساعت بيشتر نماز خوندم .... اسمايلي خدا جون غلط کردم)

ساعت 24 و من پاي کامي : آخرين نطرات را ميخوانم و وبلاگ هاي بچه ها و مطالب جديد ....

استاتوس ياهو را مينويسم : شب بخير... براي هميشه!!!

ا
مشب ميرم طبقه ي بالا پيش خانواده بخوابم.... از بچگي در آغوش مادرم خوابيدن را بيشتر از هر چيزي دوست داشتم....
از مادرم خواهش ميکنم در حال (هال؟؟) کنار من بخوابد....
در آغوشش ميگيرم و 5 ساعت باقي از 24 ساعت را در آغوش او سپري ميکنم.....
دوست دارم در آغوش مادرم جان دهم....

موفق باشيد.

نويسنده : [ شهلا ] موضوع : [ بازی های وبلاگی ]
[ ] [ لينک ثابت مطلب ] [ 5 ]

مطلب را به مهندس بفرستيد مطلب را به بالاترين بفرستيد مطلب را به ديگ ملي بفرستيد مطلب را به دنباله بفرستید


                                                                     ارسال شده در یکشنبه 5 خرداد1387 و ساعت 20:10

سلام... چند تا خبر براتون دارم....

1- وسط امتحانا و درگيري دانشگاه... رفتم کلاس تعليم رانندگي.... فردا هم امتحان علائم دارم....

2- ديروز رفتم adsl ام رو از يه شرکت ديگه وصل کردم.... اما جالبيش به اينه که با هزار تا منت گفتن بايد بشيني به نوبت تا 10 روز ديگه نوبتت بشه!!! اما همين 1 ساعت قبل زنگ زدن که مبارکه!!! ميتوني وصل بشي!!!

--------------------------------

چند روز پيش تو وبلاگ ژوزف يه بازي جالب ديدم که خيلي خوشم اومد....
ژوزف بد جور ازش تعريف کرده بود.... ضمنا گفته بود که هر کسي بتونه تا 18 ثانيه دوام بياره نابغه ست !!!!

منم زود جو گير شدم و رفتم بازي کردم و دور دوم رسيدم به 30 ثانيه !!! با خودم فکر کردم خيلي نابغه هستم... اما بعد فکر کردم نه بابا!!! احتمالا ژوزف اشتباه کرده و همچين چيزي هم نيست!!!



در هر صورت به مخم زد يه مسابقه راه بندازم....

اول بازي رو معرفي ميکنم .....
وارد اين صفحه شويد.

ماوس را روي مربع قرمز نگه داشته و آن را حركت دهيد.

سعي كنيد مربع قرمز رنگ با ديواره و مربع/مستطيل هاي آبي رنگ برخورد نكند.

گفته شده خلبانان نيروي هوايي آمريكا تا 2 دقيقه مي توانند به بازي ادامه بدهند.


حالا مسابقه ي ما اينطوريه که تا 48 ساعت هر کسي که بتونه در بيشترين زمان خودش رو محفوظ نگه داره برنده ميشه!!!

براي جايزه هم خود شرکت کننده ها نظر ميدن و تا 24 ساعت جايزه قطعي خواهد شد....


پينوشت 1 : هر نفر که شرکت ميکنه حتما بايد عکسي شبيه مال من براي من ايميل کنه.... البته براي اعلام نتيجه مهم نيست که ايميل فرستاده بشه... فقط کافيه زمان رو در کامنت دوني اعلام کنيد. بعد از انتخاب برنده از ايشون يک عکس خواسته خواهد شد تا در وبلاگ قرار داده بشه....

پينوشت 2 : از تمام خواننده ها و دوستان گرامي براي شرکت در مسابقه دعوت ميکنم......

پينوشت 3: فردا 6 خرداد ماه تولد يکي از خواننده هاي خوب وبلاگمون هست... الناز خانوم..... بهشون تبريک ميگم.... دوستان هم براي تبريک ميتونن از کامنت دوني وبلاگ ما استفاده کنن.....


موفق باشيد.



نويسنده : [ شهلا ] موضوع : [ بازی های وبلاگی ]
[ ] [ لينک ثابت مطلب ] [ 5 ]

مطلب را به مهندس بفرستيد مطلب را به بالاترين بفرستيد مطلب را به ديگ ملي بفرستيد مطلب را به دنباله بفرستید


copyright © skykids All right reserved
This Template Designed by Mehran Rostami Copyright © 2005 Pars Theme